تبليغاتX
جود گمنام
چراغ سرخ تخیل کنار خرمن پنبه
 ...
آه اگر آزادی سرودی می خواند...

|+| نوشته شده توسط عاطفه.ج در چهارشنبه هشتم آبان 1387  |
 ....
هنوز بغضی ساده رو به دفتری

از امضای بزرگ و یک بیست

که جهان را به دل خالی ام می بخشید

می شکند/هیوا مسیح

|+| نوشته شده توسط عاطفه.ج در سه شنبه هشتم مرداد 1387  |
 حالا فضا فضای رفتن تو نیست
 ...حالا فضا فضای رفتن تو نیست magnify عکس:زهره تیموری

چند روز پیش

درست 4 روز پیش دفتر چه اش را ته کمد پیدا کردم.دستنوشته ها و شعرهای پراکنده اش ...که جا مانده از ان روزها

"پختن لوبیا چشم بلبلی یک ساعت طول می کشد"

"پنخ خرداد 1379 پارچه بلوزی حریر مشکی با گل های ابی نفتی برای خودم.کیف مشکی برای اقا خریدم"

"مرا گویی تو را با این قفس چیست... "

حالا بعد 5 سال بیایم بنشینم کنار سماور خاک گرفته ای که تا بود همیشه قل می زد ودفترچه اش را ورق بزنم .زل بمانم به دست خطش و فکر کنم به اینکه واقعا پختن لوبیا چشم بلبلی چقدر طول می کشد

دلم تنگ شود...

"نام مطلب وامدار بخشی از شعر رضا براهنی است"

|+| نوشته شده توسط عاطفه.ج در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 ...
در این اندام محکوم به فنا این همه میل به زندگی از کجاست؟  البر کامو
|+| نوشته شده توسط عاطفه.ج در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387  |
 من...؟

در زمستان زاده شدم.اولین روز از اخرین ماه از اخرین فصل سال.

با تاخیری دو ساله امده بودم.مادر باید از حرف و سخن ها رها می شد, پس من امدم.نذر شاه چراغ , دختری که بعد ها" من" شدم.

شروع سخت نبود.دست نیرومند, مچ پای نحیف, نور شدید نور افکن ها...نا راضی ونگ زدم...دیر شده بود.من زاده شده بودم.

  16/2/87

|+| نوشته شده توسط عاطفه.ج در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 طرح

قلمت که به حوصله نباشد دستت را هم که بچلانی باز چیزی نمیچکد از این مچاله کردن ها چلاندن ها چلانده شدن ها...

چلانده شدم برای نوشتن تصویرکمرنگی که دور و نزدیک میشد...نشد ... حرف در نمی اید ازش...

تصویر می پرد هی... من برفکی میشوم.

حالا نه تصویر نه خاطره نه یادی حتی.. .عفونتی  که از کهنگی زخمی نشت می کند. گاه ... گاه...

تصویر می پرد. دو باره و چند باره...

و من می روم سر میخورم روی همه خاطره ها ی امده و نیامده

 

پاره پاره و پرت پرت

درد ریز جان میگیرد..رشد می کند. می اید منفجر میشود اینجا, حوالی مغزم و در من تصویری هی برفکی میشود...  هی برفکی میشود... هی برفکی می شود...

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه.ج در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 ...
مرگ بر مولف

زنده باد نوشتن

اندیشه کامل از خود صلب ادامه حیات کرده

اندیشه ناقص امید رفع نقص دارد

و این یعنی اینده

رضا براهنی

|+| نوشته شده توسط عاطفه.ج در شنبه هفدهم فروردین 1387  |
 برای او که نیست.برای او که نبود

شیشه مغازه ها راستگو بودند.و تلخی واقعیتی را سرش هوار می زدند.حوالی 7 و 8 شب پاساژ غرق نور بود تا بهتر ببیند انعکاس  خودش را کنار او که نبودش انگار...

و دلش بگیرد از کوچکی اندامش در کنار اندام دیلاق او و بی اراده چشمش بدود بین جمعیت و...نه هیچ دو نفری مثل انها اینقدر توی ذوق نمیزدند.

حالا بعد چند ماه از اولین دیدار بیاید این جا در این پاساژ غرق نور قدم بزند کنار او جلوی مغازه هایی که برق شیشه هایش قلبش را می خراشد ...و نتواند .نگوید  ",تو با ان پاهای دراز هم نتوانستی جایش را برایم پر کنی..".. مزه مزه کند حرفی را که دور برداشته در سرش . تاب بیاورد نگاههای عاشقانه او را و احساسی گزنده تلخش کند

و.نتواند,نگوید , زل بماند به شیشه های مغازه ها که چقدر راستگو بودند ان شب...
|+| نوشته شده توسط عاطفه.ج در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 برای وارونگی ها

درستش هم شاید همین باشد...حالا که معلقم بین ثبات و نیستی بگذار روی دوپا  زندگی نکنم.باید با دستها اویزان این دنیا بود و به جای زندگی کردن وارونه تاب خورد و سوت زد...ان وقت است که تمام خونت بیاید جمع شود توی کاسه سرت و تازه مغزت شروع به کار کند!

حالا خوب که فکر کنی به هزار و یک مزیت این وارونگی ,می بینی چندان فرقی هم ندارد بهشت یا جهنم یا یک سیاهچال کهکشان راه شیری, حداقل دستت که شل بشود و بیفتی , روی ۲ پا فرود می ایی...

|+| نوشته شده توسط عاطفه.ج در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 یقین
اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی ان مغاک نیز در تو چشم میدوزد

 

نیچه

|+| نوشته شده توسط عاطفه.ج در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 
 
بالا