قلمت که به حوصله نباشد دستت را هم که بچلانی باز چیزی نمیچکد از این مچاله کردن ها چلاندن ها چلانده شدن ها...
چلانده شدم برای نوشتن تصویرکمرنگی که دور و نزدیک میشد...نشد ... حرف در نمی اید ازش...
تصویر می پرد هی... من برفکی میشوم.
حالا نه تصویر نه خاطره نه یادی حتی.. .عفونتی که از کهنگی زخمی نشت می کند. گاه ... گاه...
تصویر می پرد. دو باره و چند باره...
و من می روم سر میخورم روی همه خاطره ها ی امده و نیامده
پاره پاره و پرت پرت
درد ریز جان میگیرد..رشد می کند. می اید منفجر میشود اینجا, حوالی مغزم و در من تصویری هی برفکی میشود... هی برفکی میشود... هی برفکی می شود...
|
+| نوشته شده توسط
عاطفه.ج در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
|